تبليغاتX
شاید یه دیوونه
این روز ها همش در انتظار گودو می گذره  !

پ ن : پایانش چی می شه یعنی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط طناز |


این روز ها عجیب دلمان یک مرد می خواهد٬ مردی شبیه مرد های قصه های کودکی.

مردی با اسب تک شاخ سفید٬ که بیاد دنبال شازده خانوم( خودم و عرض می کنم ) و با خودش ببرد یه جای دور و خوب.

پ ن ۱ : از اونجایی که مرد رویا ها آدم حسابی است و اصلا امکان ندارد خر شود مارا بیازارد ٬ باید اسبی داشته باشد که شاخی ٬ سمی ٬ لگدی چیزی حواله ی ما کند دیگه.ناسلامتی زندگی مشترک است ٬ بی جنگ و دعوا که نمی شود.

پ ن ۲ : ببین زندگی تف تو روت که سلامم بهت یه ماه دووم نمیاره .

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت توسط طناز |


می دونی خیلی وقته خستم٬دل کندم دیگه.

دلم می خواد همه ی فکرای چرت مخم و در بیارم و بذارمشون یه گوشه ی تنگ و تاریک٬یه جایی که واسه همیشه خاک بخورن

 

پ ن :نفس راحت ٬ سلام زندگی !

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت توسط طناز |


و زندگی بلاتکلیف تر از همیشه ٬ همچنان ادامه دارد...

پ ن : گور بابای آدم ها .

+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت توسط طناز |


گاهی برای به دست آوردن چیز های بزرگ تر باید همه ی خرده ریزا تو بدی.

پ ن : خب البته این امکان هم هست که یهو به خودت بیای ببینی دیگه هیچی نداری.

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت توسط طناز |


خودم و سپردم به باد .

 گفتم ببرتم به جایی که هیچ جا نباشه ٬ هیچکی نباشه....چه می دونم حداقل اینجا نباشه.

پ ن : تصمیم های گرفته نشده ی این روز ها شده حکایت مشق هایی که هیچ وقت ننوشتم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت توسط طناز |


می دونی خدا به نظرم هیچ وقت یه آفرینش درست و حسابی و سر صبر و حوصله نداشتی.

همه رو همین جوری گل مالی کردی ٬ انداختی تو کوره.

یکیش خود من.

اصلا تو خودت به شخصه یادت می آد یه حرکت شبیه آدم من انجام داده باشم؟!

د آخه لامصب دست خودم که نبوده که ٬ لابد یه جاییش از پای بست ویروونه دیگه.

پ ن : خدایا .......

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت توسط طناز |


چیزای دیگه ای انگار این روزا تو رگ های من وول می زنن .

چیزی به جز خون و کمی دود و یه خرده حس های مزخرف و یه ذره نگرانی و ....

یه چیزی شبیه خالی شدن شاید . شبیه تموم شدن . شبیه خستگی . شبیه نبودن .

 

پ ن : کمی هیجان و فکر های خوب لطفا !

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت توسط طناز |


و روز ها همچنان سگی تخمی و تکراری پیش می رود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت توسط طناز |


حال کسی و دارم که یه برگه سفید گذاشتن کف دستش و در گوشش گفتن ٬ این نامه خیلی مهمه.

می فهمی؟!  من که شک دارم به خدا.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت توسط طناز |


روزگار خوبی نیست٬زندگی آدم ها رسما به گه کشیده شده.

اعتماد از اون چیزایی شده که باید با ذره بین دنبالش بگردی.

از بیرون کم می کشیم ٬ موضوع به خونه ها هم سرایت کرده.

پ ن : این آخر زمون که می گن کیه دقیقا اونوقت؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت توسط طناز |


پاک شد.

پ ن : خودم و که نمی تونم گول بزنم٬من طافتش و ندارم.

پ ن : دیگه مخم نمی کشه.دیگه نمی خواااام.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت توسط طناز |


آدم ها اصولا باید تو خونه هایی زندگی کنن که پشت بوم هاش جان پناه داره.

واسه کسایی که عادت دارن یا از این ور بوم بیفتن یا از اون ور٬ واقعا چیزه واجبیه.

پ ن : شاید تو٬شایدم من.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت توسط طناز |


گاهی سهم آدم از زندگی اونقدر کوچیک میشه که دیگه حس می کنی حتی ارزش جنگیدن هم نداره.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت توسط طناز |


باشه تو هر کاری می خوای بکنی بکن٬منم کار خودم و می کنم.

زندگی و می گم.

پ م : دانشگاه رفتن منم شده حکایت زندگیه مارکوپولو.هر دو سال یه جای ایران.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت توسط طناز |