پ ن : پایانش چی می شه یعنی؟!
مردی با اسب تک شاخ سفید٬ که بیاد دنبال شازده خانوم( خودم و عرض می کنم ) و با خودش ببرد یه جای دور و خوب.
پ ن ۱ : از اونجایی که مرد رویا ها آدم حسابی است و اصلا امکان ندارد خر شود مارا بیازارد ٬ باید اسبی داشته باشد که شاخی ٬ سمی ٬ لگدی چیزی حواله ی ما کند دیگه.ناسلامتی زندگی مشترک است ٬ بی جنگ و دعوا که نمی شود.
پ ن ۲ : ببین زندگی تف تو روت که سلامم بهت یه ماه دووم نمیاره .
دلم می خواد همه ی فکرای چرت مخم و در بیارم و بذارمشون یه گوشه ی تنگ و تاریک٬یه جایی که واسه همیشه خاک بخورن
پ ن :نفس راحت ٬ سلام زندگی !
پ ن : گور بابای آدم ها .
پ ن : خب البته این امکان هم هست که یهو به خودت بیای ببینی دیگه هیچی نداری.
گفتم ببرتم به جایی که هیچ جا نباشه ٬ هیچکی نباشه....چه می دونم حداقل اینجا نباشه.
پ ن : تصمیم های گرفته نشده ی این روز ها شده حکایت مشق هایی که هیچ وقت ننوشتم.
همه رو همین جوری گل مالی کردی ٬ انداختی تو کوره.
یکیش خود من.
اصلا تو خودت به شخصه یادت می آد یه حرکت شبیه آدم من انجام داده باشم؟!
د آخه لامصب دست خودم که نبوده که ٬ لابد یه جاییش از پای بست ویروونه دیگه.
پ ن : خدایا .......
چیزی به جز خون و کمی دود و یه خرده حس های مزخرف و یه ذره نگرانی و ....
یه چیزی شبیه خالی شدن شاید . شبیه تموم شدن . شبیه خستگی . شبیه نبودن .
پ ن : کمی هیجان و فکر های خوب لطفا !
می فهمی؟! من که شک دارم به خدا.
اعتماد از اون چیزایی شده که باید با ذره بین دنبالش بگردی.
از بیرون کم می کشیم ٬ موضوع به خونه ها هم سرایت کرده.
پ ن : این آخر زمون که می گن کیه دقیقا اونوقت؟!
پ ن : خودم و که نمی تونم گول بزنم٬من طافتش و ندارم.
پ ن : دیگه مخم نمی کشه.دیگه نمی خواااام.
واسه کسایی که عادت دارن یا از این ور بوم بیفتن یا از اون ور٬ واقعا چیزه واجبیه.
پ ن : شاید تو٬شایدم من.
زندگی و می گم.
پ م : دانشگاه رفتن منم شده حکایت زندگیه مارکوپولو.هر دو سال یه جای ایران.

