تلخ
خسته
مثه اینکه دیگه آپ نکنم سنگین ترم٬ من می گم نره اینا دسته جمعی شیر می خوان!!!!!
درست زمانی که فکر می کردم یزد رفتن می تونه آدمای دورو ورمو کم می کنه ٬ اینقدر آدم جدید دورو ورم زیاد شد که به غلط کردن افتادم.
اما حالا اینقدر دلشوره دارم که احساس می کنم همه ی دنیا داره خراب می شه.
بعد می گن دیوونه ها شاخ و دم دارن.
البته می دونی خیلی هم حرفاش چرت نیست٬فقط دنبال یه بهونه می گرده واسه زنده موندن.
خب؟؟!!!!!! چی بگم ٬ بگم اینجا یه مشت مشنگ چون نمی دونن که فلسفه ی این زنده بودنه چیه دارن زندگی می کنن و کلی هم احساس آدم های با هدف و با خودشون یدک می کشن؟؟؟!!!!!
یا شایدم باید براش توضیح بدم که : ببین دوست من خودکشی جیز !!!!
اما فعلا که دو هفتس علاف بس خونمون نشستم.
این روزا اینقدر بازیگر قدری شدم که گه گاه خودمم فکر می کنم که حالم خوبه و مشکلی نیست.

