تبليغاتX
شاید یه دیوونه
حس میکنم همه ی حرف های دنیا رو زدم و الان سبک سبک سبکم....مرسی
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت توسط طناز |


آنقدر هوشیارم که با چشمان بسته چای را بر میدارم و می نوشم

زیرا اگر چشم باز کنم چای نیست

و من خسته تر از آنم که بروم و چای بریزم

آدقدر هوشیارم که می بوسمت٬نوازشت میکنم٬صدایت را می شنوم

و سپس از هر جرعه ای٬ با تو کلامی می گویم

و آنقدر هوشیارم که

به شوق دیدنت چشم باز کنم و ببینم که نیستی

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت توسط طناز |


خیلی مسخرس ٬تو مملکتی که بیشتر مرداش تریاکی و بنگی ان٬دختری رو تو دانشگاه به جرم سیگار کشیدن کمیته میکنن!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت توسط طناز |


خدایا حاضرم شرط ببندم خودتم نمی دونی این همه کاراکتر احمق واسه چی درست کردی...حالا تو بودی یا اون فرشته های خل و چلت و دیگه نمی دونم...مهم اینه که همه چی زیر سر توئه.

آدم های احمقی که فکر می کنن فقط وقتی که اون جلد چرمی کتاب قرآن و باز می کنن تو عین غول چراغ جادو ازش میآی بیرون و میری بالا سرشون میشینی و اونا شروع می کنن به فک زدن و فک زدن و فک زدن.........و درست همون زمانی که اون کتاب لعنتی رو می بندن کاسه کوزه ی تو رو هم باهاش جمع می کنن و میرن هر غلطی که دلشون خواست می کنن

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت توسط طناز |


به قول تو دو تا آدم تعطیل خوردن به پست هم......پس الکی نبود که تمام این سال ها من عاشق تعطیلات بودم!!!
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت توسط طناز |