تبليغاتX
شاید یه دیوونه
می دونی اگه احترامی پیشم داری به خاطر احتیاجیه که بهت دارم . فقط همین. آدم باش و بذار به زندگی سگی تخمی مون ادامه بدیم . خیلی سال دل کندم بذار درسم تموم شه شرم و کم می کنم . پ ن : تورو خدا هی نیاین نصیحت کنین که اصلا جنبه ندارم. پ ن :هر متنی که اینجا نوشته می شه راجب عشقولیم نیست به خدا اینقدر مرده و زنده ی اونو نجنبونین .
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت توسط طناز |


حس می کنم شدیدا احتیاج دارم انگشت بزنم و همه ی دوست داشتن هامو بالا بیارم. بشم یکی مثه خودت.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت توسط طناز |


من چنینم.احمقم شاید! که می داند که من باید سنگ های زندانم را به دوش کشم بسان فرزندان مریم که صلیبش را، و نه بسان شما که دسته ی دژخیم تان را می تراشید از استخوان برادرتان و رشته ی تازیانه ی جلادتان را می تراشید از گیسوان خواهرتان و نگین به دسته ی شلاق خودکامگان می نشانید از دندان های شکسته ی پدرتان!
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت توسط طناز |


این روزا زندگیمو قبل از اینکه حضم کنم٬میرینم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت توسط طناز |