من تمنا کردم که تو با من باشی
و تو پاسخ دادی
هرگز هرگز
پاسخی سرد و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت
"حمید مصدق"
دوست دارم یه چیزی بشه.یه اتفاقی.یه تغییری...چیزی که من بتونم این افکار روشن فکر ما آبانه ی مزخرف و می ذاشتم تو یه صندوقچه ای چیزی و می شدم یه آدم عامی که تو یه چشم بهم بستن تو یه خونه ی کاملا معمولی .میز شام و می چینم و منتظر می شم شوهرم از سر کار بیاد ....
پ ن : همه چی تو هم گره خورده .خیلی کور.

