خودم و سپردم به باد .
گفتم ببرتم به جایی که هیچ جا نباشه ٬ هیچکی نباشه....چه می دونم حداقل اینجا نباشه.
پ ن : تصمیم های گرفته نشده ی این روز ها شده حکایت مشق هایی که هیچ وقت ننوشتم.
می دونی خدا به نظرم هیچ وقت یه آفرینش درست و حسابی و سر صبر و حوصله نداشتی.
همه رو همین جوری گل مالی کردی ٬ انداختی تو کوره.
یکیش خود من.
اصلا تو خودت به شخصه یادت می آد یه حرکت شبیه آدم من انجام داده باشم؟!
د آخه لامصب دست خودم که نبوده که ٬ لابد یه جاییش از پای بست ویروونه دیگه.
پ ن : خدایا .......

